...
ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم
درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم،
کمی با کفش های او راه بروم
(دکتر علی شریعتی)
و دیگر هیج ...
ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم
درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم،
کمی با کفش های او راه بروم
(دکتر علی شریعتی)
برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن !
پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.
دکتر شریعتی
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانه ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
"خانه دوست
کجاست؟
خانه دوست كجاست؟
در فلق بود كه پرسيد سوار
آسمان مكثي كرد
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت
به تاريكي شبها بخشيد و به انگشت
نشان داد سپيداري و گفت
نرسيده به درخت
كوچه باغي است كه از خواب خدا
سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
ميروي تا ته آن كوچه
كه از پشت بلوغ سر به در مي آرد
پس به سمت گل تنهايي مي پيچي
دو قدم مانده به گل
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني
و تو را ترسي شفاف فرا مي گيرد
كودكي مي بيني
رفته از كاج بلندي بالا
جوجه بر مي دارد از لانه نور
و از او مي پرسي
خانه دوست كجاست؟
سهراب
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز
سهراب
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید
من...
عاشق چشمت شدم
نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن چنین عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم ...
که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم وچشمان تو...
نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
.
.
.
روی قلبم نوشتم :"ورود ممنوع!"
عشق آمد و گفت:"بی سوادم!"
مهاتما گاندی
پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری، آن است که بعداز هر زمین خوردنی برخیزی
Victory is not never to fall, It is to rise after every fall
Mahatma Gandhi
مردها کاين گريه در فقدان همسـر مي کنند
بعد مرگ همسـر خود، خاک بر سر مي کنند!
خاک گورش را به کيسه، سوي منزل مي برند!
دشت داغ سينه ي خود، لاله پرور مي کنند
چون مجانين! خيره بر ديوار و بر در مي شوند
خاک زير پاي خود از گريه هي! تر مي کنند
روز و شب با عکس او، پيوسته صحبت مي کنند
ديده را از خون دل درياي احمر مي کنند!
در ميان گريه هاشان يک نظر! با قصد خير!!
بر رخ ناهيد و مهسا و منور مي کنند!
بعدٍ چندي کز وفات جانگداز! او گذشت
بابت تسليّت خود! آن فکر ديگر مي کنند
دلبري چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال
جانشين بي بديل يار و همسـر مي کنند
از تهی سر شار،
جویبار لحظه ها جاریست.
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب، واندر آب بیند سنگ،
دوستان و دشمنان را میشناسم من.
زندگی را دوست می دارم;
مرگ را دشمن.
وای، اما_ با که باید گفت این ؟ _من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن.
جویبار لحظه ها جاری.
اخوان ثالث